پیمان کمالوندی
صبح زود قبل از آن كه مغازه موبايل فروشي درش باز شود من آنجا بودم. صاحبش با چشم های از حدقه بیرون زده اش علت انتظارم را پرسید:
-با من کاری داری؟
لبخندی زدم و با اضطراب گفتم:
-میخواستم یه خط و یه گوشی ارزون بگیرم. توی ویترین تون هست. اوناهاش..
بی آنکه قیمتی در دستم باشد، سیمکارتی اعتباری و همان گوشی بی فروغ و ایستاده در میان ویترین را خریدم و از مغازه بیرون آمدم.
چند ماهی می شد که سیمکارت های اعتباری عازم بازار شده بود و احساس می کردم به عنوان سبزی فروش به داشتنش نیاز دارم. افسوس که موبایل مورد نظرم تو زرد از آب درآمده و صفحه ال سي دي آن با ترک سراسری خود، آب پاکی را روی دست من خریدارش برای نشان دادن تصویر ریخت. اما با وضع اقتصادی و موجودی ام همین هم یک غنیمت حساب می شد. در میانه راه و در حال پیاده روی نفسم را در سینه حبس کرده و سیم کارت را در دل موبایل جا دادم. هیجان موهای بدنم را سیخ سیخ کرده بود و با دستپاچگی و ذكر صلوات و نثار فاتحه به روح گذشتگان مخترع این اختراع ارزشمند، آن را روشن كردم. هرچند از بی تصویری آن خجالت زده بودم اما تمام مدت طول راه منتهی به خانه در دستم بود و تلاشم این بود که رهگذران و هم محله ای هایم آن را ببینند.
خوردن ناهارم دو دقیقه طول نکشید و برای ...
ما را در سایت داستان ایلام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 188