داستان کوتاه- شب سوختن اقاقیا

خرید بک لینک

شب سوختن اقاقیا

نوشته: خليل سعادتيان

همچنان جانم عاجز از احساس و چشمانم در روشنایی فلق خیره مانده است آیا من در برزخ به سر میبرم؟ میخواهم فریاد بکشم آیا کسی صدای من را میشنود؟ دوباره فریاد میکشم، آهای مردم من زندهام... از اندامهای بدنم کمک میخواهم، میگویم ای دست و ای پاها! این منم و این منم ناگهان آب سردي بر روي جسمم پاشيده میشود، انقلابي در وجودم موج میزند، صدای ضعیفی را میشنوم كه میگوید این زنده است...ذهنم با آن صدا (این زنده است) آشنا بود و روحم با وجدانی مطمئن، آرام، آرام راحت شد. نمیدانم چند روز و ساعت در آن وضعیت به سر برده بودم گوشهایم به سختی میشنید وقتی به خود آمدم، خود را روی تخت بیمارستان ديدم، چشمانم تار میدید، کاسه سرم از درد میخواست ترک بردارد و پیوسته صدای وز، وز کلمات در هم و برهم در گوشم میپیچید، آيا من از آن راههای پر خطر جان سالم به در بردهام. هنوز هم ديدگانم متأثر از آن مناظر پر از رشادت است ـ پرستار دستی بر خطوط پیشانیم میکشد و عرق صورتم را خشک میکند سپس چند قرص داد که بخورم. او چیزی گفت و رفت کلماتش نا مفهوم بود اما از چهرهی متبسم او فهمیدم که رضایتي در بهبودی وضعیت من دارد، روزها و شبها میگذرند و من کماکان در بستر به سر میبردم، حالا قوهی بینایي و شنوایی من کاملاً بهبود یافته و تنها ایرادی که میتوانم بر خود بگیرم گذشتهی من است كه همانند خوره، روح و جانم را میآزارد. چند ساعتی در فکر فرو رفته بودم، مدتهاست که پرستار را میشناختم، یعنی از روزی که خود را روی تخت بیمارستان دیدهام در و دیوار بیمارستان برای من غریبه نیستند، عصر بود که برادر مسلم به عيادتم آمد از قول دكتر میگفت: اگر روند بهبوديت به همین منوال ادامه داشته باشد و روحیهی گذشته به تو باز گردد، میتوانی بخش را ترک کنی، واقعاً معجزه است اگر بدانی تو را از کجا بیرون آوردهاند، شاخ در میآوری و بعد با حالت بهت زدهای گفت: «تو را از غسال خانه در یک وجبی مرگ بیرون کشیدند» سر را جلو آورد یواشکی گفت: «راستی باید قول بدی برایم تعریف کنی آن دنیا چطوری بود، اصلاً چطور شد که این طور شدی» و من نیز در جواب فقط سر را تکان دادم انگار قول را از زبان من گرفت و بعد گفت:« چند بار است كه به درب منزلتان میروم تا به آنها خبر بدهم مثل اينكه خانوادهات با آغاز بمباران شهر ايلام را ترك کردهاند» سپس با پرستاران صحبت کرد و رفت.

مدتها از بستریام گذشت تا اينكه ...

داستان ایلام...

ما را در سایت داستان ایلام دنبال می‌کنید

برچسب: داستان کوتاه شب عروسی,داستان کوتاه شب یلدا,داستان کوتاه شب,داستان کوتاه شب جمعه,داستان کوتاه شب ازدواج,داستان کوتاه شبانه,داستان كوتاه شب يلدا,داستان كوتاه شب,داستان کوتاه شب چله,داستان کوتاه شب برای کودکان, نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 7:19

صفحه بندی