داد گچان
نوشته: خلیل سعادتیان
عصر که خانم نیمطلا سرا سیمه به خانه آمد لنگه درب چوبی را به سمت دیوار هل داد. درب کهنه، چرخی بر روی پاشنه زد با صدای ناله زیر و زار کنان به دیوار چسبید و در سر جایش آرام گرفت. نیمطلا همانند سایه از چار چوب درب وارد خانه شد، به سمت گنجه رفت، با قد بلندش، خم شد و درب گنجه را باز کرد. ترس و وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود، خدایا چه کنم، خدایا چه کنم یک آن از روی زبانش قطع نمیشد. ناخن بر پشت دست میکشید و با خود میگفت:ـ صدا، صدای گلوله بود. صبر و قرار نداشت لحظاتی بود که نگرانی و خلوت طوری برای او آمیخت که جدا شدن از آن مشکل مینمود و خود را در میان هالهای از اوهام پوچ میدید. از همه چیز رها شده بود، زبانش صلب بود به الکن افتاد و در تب و تاب میسوخت میساخت. از گذشته همین طور بود، هر وقت صدای تفنگ را میشنید اتفاق غریبی میافتاد، درختی سقوط میکرد و پرندگان جملگی دیوانهوار به پرواز در میآمدند، یا اینکه صبر تحمل میکرد و در انتظار شنیدن اتفاقی مینشست. اتاق برایش سرد و ساکت و ترسناک شده بود و خود را در چهار دیواری اسیر میدید. باد سردی شروع به وزیدن کرد، باد مینالید ابرها را میآشفت و در هم میپیچید، بلورهای سفید برف را بر کوه دشت دمن میپاشید؛ و سرما بی حیا چنگ میانداخت گرمی خانه را بیرون میکرد. نیمطلا گوش را به صدای باد کوهستان تیز کرده بود میخواست همه چیز را از صدای هوره۱ دلتنگی باد که در گلوی کوه میپیچید بشنود، باد نیز صدای مبهمی پرت میکرد توی گوشش، صدای همانند فریاد بلند، صدای گریه و التماس همراه با جیغ داد بچهها و یا با شیطنت به شیشه فانوس دود گرفته میخورد، دود لرزانی سیخکی توی فضای نسار اتاق پخش میکرد، با احساس عجز درماندگی بی محابا بر روی فرش زمخت دستبافت نشست و زانوی غم را بغل گرفت، خیره در عمق سفیدی آهک روی دیوار شد از حرفهای مردم ملول شده بود آنقدر ملول که از شنیدن آنها آزرده میشد توی مغزش میدوید از زنان همسایه شنیده بود که ...
داستان ایلام...ما را در سایت داستان ایلام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 191