نوشته خلیل سعادتیان
قسمت, دوم

در آن روزها جنگ بود، اما به این دلخوش بودیم که خانوادهها با وجود دوری و شرکت مردان در جنگ همسایهها حق آب و گل را رعایت میکردند هیچ کس به خود اجازه نمیداد کوچکترین اهانتی به هم دینیش روا بدارد اما حالا میبینیم ذهن مردم پر است از گمانهای خوب و بد ...، عملیات میمک تمام شد اما پدر و عمویت همچنان لباس رزم بر تن داشتند، مادر رو به دختر کرد گفت: جعفر که پانزده ساله شد او هم همراه پدر به جبهه رفت، من ماندم و یوسف ـ شبها هواپیماهای عراقی شهر را تهدید میکردند نه تلفنی بود نه برق درست و حسابی داشتیم دوره ی جدیدی که از بمبارانها شروع میشد، خانوادهها شهر را ترک میکردند با وجود اینکه در نقاط دورتری از یکدیگر به سر میبردند اما از احوال یکدیگر بی خبر نبودند صدام که اعلام میکرد شهرهای ایران را بمباران خواهد کرد، همراه ننه و پدر بزرگ اسباب و بار و بند را بسته و در اطراف شهر در زیر چادرها ساکن میشدیم. حملات هوایی و آوازه ی جنگ شهرها، منجر به بمبارانهای وسیع و دامنه دار به شهر ایلام (غربیترین شهر ایران) میشد خبر هجوم، بمباران و کشتار و ویرانی چنان مردم را متأثر میکرد که از شهر و آبادی گریزان میشدندـ اندکی بعد از ورود یا عبور هواپیماها، اهالی شهر و اطراف خصوصاً زنان و کودکان دچار وحشت میشدند تا جایی که ساعتها در اضطراب به سر میبردند. اقامت چند ماهه ی مردم در کوهستان اطراف شهر عظیم و غیر ممکن نبود اما کمبود آب و سرویسهای بهداشتی آنها را به ستوه میآورد تعدادی حمام صحرایی درست کرده بودند و تعدادی با سفر پر از مخاطره به شهر در خانه استحمام میکردند، کمبود کالاهای، اساسی خانوادههای مستضعف را در تنگنا قرار میداد و تا مرز قحطی پیش میرفت. در این میان با اعلام کالا برگ خانوادههایی که از نظر مالی ضعیف بودند خدا را شکر میکردند که در آن وضعیت جنگی بچههایشان با شکم گرسنه سر به بالین نمیگذاشتند مردم خوب در یاد دارند که آن خانواده ی مستضعف به علت بیکار شدن مرد نان آور خانه که یک چاه کن بود چگونه به یکدیگر گوشزد میکردند که مبادا امشب از احوال او و خانوادهاش غافل ماندهاند ـ وقتی که به شهر در آن روزهای خالی از سکنه باز میگشتیم به یاد دوستان و اقوام میافتادیم که سالهای دور و درازی در خیابان خیام میدان سعدی و شادآباد همان محلههای قدیمی دیده بودیم که سرنوشت باعث گردیده بود در آن شرایط هر کس در جای و مکانی دورتر از شهر و دیار زندگی کند سیری که در محلات شهر میزدیم در پس ویرانیها، صدای مردم غایب از نظر در گوشها نجوا میکرد تماشای مساجد و مدارس ویران شده عبور بر بازارهای شهر خالی از داد و ستد در میان آوارهای تلنبار شده برای همه ی همشهریان بسی گران مینمود. دیدن صحنههای جنگ، مروری بر احوال کسانی بود که در عشق به امام و ایران از مال و منال خود بریدند و آن را در طبق اخلاص نهادند تا این دیار سر بلند و پایدار بماند. شهر در آن ایام و سالها در نگرانی و اضطراب فوقالعاده ای سر میکرد اگر کودکان و شیر خو ارگان اضطراب خطر حمله هوایی را در نمییافتند، مادران با ترس و لرز آن را درک میکردند و بر اضطرابشان میافزود. ایلام بارها شاهد هجوم هواپیماهای جنگی و زخم برداشتن از انفجار بمبها بود، خانههای شهر بارها در انفجار بمبهای مختلف اهدایی شرق و غرب به صدام زیر و رو شده بودندـ سال 1364 با شهادت جعفر، یوسف هم به جبهه رفت حالا من ماندم تو که تو هم در قنداق و شش ماهه بودی میگهایی که به آسمان شهر وارد میشدند و وضعیت قرمز که میشد من تو را تنگ در سینه میفشردم و مثل مرغ پر شکستهای به سمت سنگر میدویدم که خدای ناکرده مبادا ترکشی به تو اصابت بکند. یک روز در اوج بمباران شهرها آقا رجب مرد همسایه بر اثر اصابت و انفجار بمب ناپدید و هیچ ردی از بنده ی خدا باقی نمانده بود، توی مراسم فاتحه بودیم که یک خودروی با بلند گو خبر از پیدا شدن نوزادی میداد که بلا فاصله میفهمم از بس نگران مصیبتی بودم که بر سر شیرین خانم همسر مرحوم فرود آمده بود، یادم رفت نوزادی همراه داشتهام و او را در بیمارستان جا گذاشتهام ـ روزهای بمباران ایام ملتهبی از جنگ بود هنوز هم سیمای آن دخترکان همسایه که از بمباران وحشت و زاری داشتند در هالهایی از تقدس و طهارت در ضمیر من منعکس است دخترکان با اشک لرزان و دعا از خداوند میخواستند تا آنها را در پناه لطف خویش دهد تا بر اثر بمباران جراحتی بر ندارند زندگی را دوست داشتند، خانه و محلهشان را آباد دوست داشتند تهدیدات چنان عظیم بود که آن کودک چهار ساله هم آن را درک میکرد و برای سالهای بعد همچنان در خاطر داشت.
توی اوج جنگ بود که مطلع شدیم عمویت مفقود شده پدر و پدر بزرگت تمام قرارگاهها و محورهای عملیاتی ارتش و سپاه که ردی از عمویت در آنجا دیده میشد را گشتند، یک روز به مهران میرفتند و روزهای دیگر به اهواز، شرها نی، موسیان و شور شیرین... تا اینکه خبر آمد که عمویت در منطقه فکه به اسارت نیروهای عراقی در آمده است از آن به بعد کار ننه شده بود گریه، زاری و مور (مویه) کشیدن برای عمو و جعفر، او میگفت؟ حالا پسرم چه میکشد خورد و خوراکش چیست کجا میخوابد بعد با مشت به سینه میزد از ته دل آهی میکشید و صدام را نفرین میکرد که به تیر غیب هلاک شود.
روزها میگذشتند از یک طرف داغ جعفر بر دلم سنگینی میکرد از سوی دیگر غم دوری یوسف و پدرت دلم را میفشرد و نمیدانستم این سرنوشت مجهول که آنها را از خانه و دیار خویش، از دوستان قدیمی و کسان خویش جدا میکرد و خدا میدانست تا کجا ادامه داشت و همه ی تلاششان را برای رسیدن به پیروزی نهایی به کار میبستند عشق به امام و اعتماد به او من را تسلی میداد. آهنگ جبهه میکردند و از ترک کردنش رنج میبردند. با آنکه یوسف 17 سال بیش نداشت از مناطق عملیاتی و دعای کمیل خاطرههای دلنوازی داشت، جبهه، طالب جوانهای رشید بود که در میانه میدان نبرد در جنب و جوش دایم به سر میبردند، گردنهای ستبر و سینههای تازه نفس طالب رشادت و شهادت جوانان که با وقار سنگین این راه سخت را میپیمودند در رفتار آنها اثر پهلوانانهای داشت. جبهه برای یوسف همانند جعفر رؤیا بود. از وقتی آرامش درون خانه در شور غوغای دنیای خارج از خانه رنگ باخته بود، جبهه برای آنها جاذبه ای تازه پیدا کرده بود، اندیشه ی سرباز امام زمان (عج) بودن همواره تصور عالیترین آموزهای بود که با تمام وجود به خاطرشان القاء میکردند در ابتدا و در مدت اقامت کوتاه,ی که از خانه دور بودند برای اولین بار با سلاحهای جنگی و جبهه آشنا میشدند و آن را لمس میکردند یوسف مثل جعفر که به خانه باز میگشت تمام سعیش در طلب حلالیت شیر مادر بود تا راضی به رضایت شهادتشان باشم از خوابهای آشفته بر میخواستم و به سرعت سیمای در خواب فرو رفته آنها را مینگریستم که هیچ نشانهای از رفتن و مردن در چهره ی آنها دیده نمیشد و بعد آسوده سر به بالین میگذاشتم و با خود میگفتم این چه شور یست که نوجوانان هم سن و سال یوسف و جعفر که از وقتی امام در آنها به دیده توقیر نگریسته بود خود را اندک اندک در شمار رسیدگان راه حق میدیدند و در طی مسیر زندگی با کلام امام و با نوای کاروان در عالم جهاد و شهادت حرکت میکردند.
روزها گذشت و هر روز تعداد بیشتری از خانوادههای شهر، داغدار فرزندانشان میشدند. یک روز نیروهای کمیته، شهیدی را از کردستان به ایلام منتقل کرده بودند که توسط نیروهای کومله ذبح شده بود، حالا پدر شهید خدا خدا میکرد که مادرش بویی از این ماجرا نبرد که هنوزم که هنوزه، مادر او را میبینم و نسبت به ایشان غمخواری میکنم.
یک روز پدرت با کلاه آهنی به خانه آمده بود از او پرسیدم این چیست که بر سر گذاشتهای او با تبسم به من گفت: این سر مرا از تیر و ترکش محفوظ میدارد و من به دلم شده بود که اگر یوسف هم لباس آهنی به تن داشته باشد از تیر و ترکش انفجار بمبها در امان خواهد بود و سپر بلای او میگردد. بعضی مواقع مرخصی یوسف چند روزی بیشتر طول میکشید، شروع به ایراد گرفتن از دست پختم میکرد سریع به جبهه باز میگشت، آخه من دل و نوایی نداشتم پدرت که میرفت، دوست نداشتم بدون او چند قابلمه را روی اجاق بگذارم. یاد پدر پر بود از فضای خاموش سنگین خانه، یاد قصه گفتنهایش از مؤذن خیاط باشی که با اذان گفتنش در نیمه شبهای بغداد باعث گردید که زن پاک دامن را از دست خواجه ترکان نجات دهد، وقتی میگفت: به دستور حاکم وقت، خواجه را در گونی کردند و او را چنان زدند که استخوانهای اعضای بدنش خورد شد و برای عبرت سایرین در آب فرات غرق کردند خاطرم را مینواخت.
خوب در یاد دارم که در آواخر جنگ در آن روزهای پر وحشت بمبارانها و محاصره شهر ایلام که ارتش صدام تا نزدیکی شهر پیش آمده بود در طول عمرش یک بار برای همیشه به من گفت: اگر ناچار شدم باید زنان خانواده را بکشم تا بدست نیروهای متجاوز نیفتند و من هیچ گله مند نبودم ـ پدرت ذهن بدی از ارتش صدام داشت او میگفت: در دوره جوانی مصادف با حکومت «حسن البکر» بر بغداد، صبحها به دنبال کار به بغداد میرفتم و شبها به مهران باز میگشتم با کودتای صدام همچنان به رفتن به بغداد و برگشتن روزانهاش ادامه میداد تا اینکه یک شب مهمان کارفرمایش که مسیحی بود میشود، صبح بیخبر از همه جا خانه ی مرد مسیحی را ترک میکند. او میگفت: من میخواستم به موقع در سر کار حاضر شوم اما نه ماشینی بود و نه انسانی در خیابانها دیده میشد تنها عبور گاه بی گاه جیپ ارتش بعث، سکوت خیابانهای محلات بغداد را در هم میشکست، جلوتر که رفتم شخصی جلوی من را گرفت و گفت: (شنو ما تریدی) مگر نمیدانی حکومت نظامی است سپس اشاره به ابو تبر کرد که فلان سرهنگ نظامی را، چند روز پیش در خانهاش به قتل رسانده است عسکریه از طریق تعفن جسد، قربانی را در خانهاش یافته است و شرطه با تفتیش خانه به خانه در پی دستگیری ابوتبر است هرچه زودتر به خانهات برگرد و هر غریبهای در شهر باشد بازداشت خواهد شد و به سرعت به خانهاش رفت، او میگفت: حالا من گرفتار شده بودم اگر به خانه ی مرد مسیحی باز میگشتم مرد مسیحی دستگیر میشد اگر در خیابان میماندم، دستگیر میشدم به ناچار با هر دوز و کلکی که بود از شهر خارج شدم و چند روزی در اطراف بغداد در درون تنور یکی از اهالی مخفی میشود و با آرام شدن اوضاء شبانه با پای پیاده از طریق قصرشیرین به ایلام باز میگردد، او میگفت: بغداد که در چشم مردمش همچون حصن ایمن و سلام جلوه میکرد، نزد پدرت و کردهای فَیلی یک کمینگاه حوادث و یک کانون تشتت و تزلزل مینمود صدام و حزب بعث که در مدت کوتاه کوشیده بودند بر مردم و عشایر عراق همچون خلفای اموی و عباسی تسلط یابد و با القای نفاق میان عرب و عجم به دشمنی با ایرانیان مقیم پرداخت با این همه بغداد که مقارن این ایام با وجود ایمنی نسبی از وحشت آوازه سوق دادن ایرانیان به هیجان آمده بود. بعدها میگفت این کار برای تصفیه حساب سیاسی بود که صدام به بهانه ابو تبر مخالفینش را از سر راه بر میداشت و ایرانیان را از عراق سوق میداد، همیشه میگفت: دوام حکومت صدام بر پایه زور و وحشت و تجاوز است. پدرت در سالهای پایانی جنگ یکی از نیروهای اطلاعات و عملیات بود به عمق خاک عراق نفوذ میکرد و خبرهای ناگواری از اوضاء شیعیان عراق میآورد بعضی مواقع مأموریت او یک ماهی طول میکشید و وقتی به خانه باز میگشت بهترین هدیه ای که برای من به ارمغان میآورد بوی پیراهن و گرد خاک پوتینش بودـ سال 1364 در آخرین مأموریتش موفق میشود که به خاکریز عراقیها نفوذ کند در بازگشت در میان میدان مین گرفتار میشود، شروع به خنثی کردن مینها یکی پس از دیگری میکند که به یک مین تلهای برخورد میکند در حال خنثی کردن مین تلهای بود که یکی از سه مین تلهای که به وسیله سیم نا مریی به همدیگر وصل شده بودند منفجر میشود و یک پای خود را از دست میدهد و کشان، کشان خود را به سنگر بسیجیان میرساند از آن به بعد من شدم پرستارش و تو نیز یک ساله بودی که من هم تو را تر خشک میکردم وهم پدر را تیماری میدادم اواخر جنگ که شد نیروهای ایران وارد خاک عراق شدند و یوسف همچنان در جبههها حضور داشت بابا بزرگت چندین بار من را سرزنش کرد که چرا حاضر میشوم که یوسف برود او میگفت: دو فرزندم یکی شهید شد یکی اسیر شوهر توهم جانباز شده است فقط یوسف برای من مانده آن هم میترسم که قد رعنای او را دگر بار نبینم ـ و از دست من چیزی بر نمیآمد در برابر بهانه گیریهای او در آرزوی شهادت نمیدانستم که چه بگویم و راضی به رضای پروردگار میماندم ـ از سوی دیگر موج انفجار باعث گردیده بود که پدرت با ترک جبهه و یاران دیرینه نتواند تصور درستی در خاطرش بپروراند به خلوت که میرفت میگفت: من اینجا چه کار میکنم. حتی خوردن غذا نیز برایش جای سوال داشت با بانگ بلند فریاد میکشید آنگاه سرش را محکم در دستانش فشار میداد یا با میلهای تمام شیشههای پنجره ی خانه را خورد میکرد، دوستانش نیز برایش تضرع و دعا میکردند که هرچه زودتر سلامتی گذشته را باز یابد سال بعد درست در اوایل سال 1366 روحیه ی گذشته به پدر بازگشت با پای مصنوعی راه میرفت و کارهای روزانهاش را خود به تنهایی انجام میداد با آغاز عملیات ایران در حلبچه، یوسف نیز مثل گذشته در صف حمله قرار داشت با ادامه عملیات شهر حلبچه به دست نیروهای ایرانی افتاد، عراق با بمباران شیمیایی مردم شهر را قتل عام کرد، من نگران شده بودم هر لحظه احساس میکردم که یکی درب خانه را می زند و خبر شهادت یوسف را به من می دهد در همین نگرانی بودم که عصر یکی از روزها که به گمانم پنجشنبه بود صدای زنگ خانه به صدا در آمد و من دلواپس به سرعت درب را باز کردم که یوسف در برابر دیدگانم قرار داشت از خوشحالی سر از پا نمیشناختم یوسف میگفت: حلبچه شهر ارواح شده بود خیابانها مملو از اجساد اموات، مردان در کنار زنان، کودکان در آغوش مادر و خواهران در کنار برادران مرده و انگار هیچگاه به دنیا نیامده بودند ـ مرخصی یوسف که تمام شد من مانع رفتنش نشدم وقتی که او رفت در اواخر جنگ بود که عراق موفق شد جزیره فاو را از دست ایران خارج کند سپس مناطق یکی پس از دیگری از نواحی جنوب کشور دوباره به تصرف ارتش عراق در آمد و برای ما خصوصاً پدرت تحمل ناپذیر مینمود در خرداد ماه بود کماکان در آوارگی به سر میبردیم و از سر نوشت یوسف هیچ خبری نداشتیم ایران اعلام کرد با جابجایی نیروهایش از حلبچه به جنوب کشور قصد دارد مانع پیشروی ارتش عراق به داخل کشور گردد، ایران تکهای نفوذی به عمق خاک عراق میزد، سه ماه به همین منوال گذشت یک روز ایران نیروهایش را فاتح میدان می دانست، روز دیگر عراق موفقیت خود را به اطلاع عموم می رساند ـ تلاشها ادامه داشت تا اینکه ایران موافقت خود را با آتش بس اعلام کرد اما خبری از یوسف نبود که نبود، پدرت به هر کس میرسید سراغی از یوسف میگرفت یکی میگفت: توی حلبچه باقی مانده است دیگری میگفت: توی تکهای نفوذی در شلمچه مفقود شده است ـ جنگ به پایان رسیده بود یک سال پس از جنگ پدر بزرگ از دنیا رفت و مادر بزرگ هم در سوگ او دنیا را ترک کرد ـ چند سال پس از جنگ با مبادله اسرا، آتش جنگ میان ایران و عراق خاموش گردید. اسرا که میآمدند پدر میگفت: احتمال دارد یوسف در میان اسرا باشد من لباس نو میپوشیدم و همراه پدر شاد و خرم در انتظار دیدار یوسف و عمو در اطراف میدان شهر در اجتماع مردم حضور مییافتیم، جوانان همراه با ضرب دهل و ساز دوزله (فلوت) چو پی (رقص محلی) میگرفتند اما نه از یوسف خبری شد نه از عمویت، بعدها با خبر شدیم که عمو در اعتراض به وضع اردوگاه در شب عاشورا همراه با چند نفر از هم رزمان به شهادت رسید و برای ما مشهود گردید که یوسف نیز در یکی از محورهای عملیاتی مفقودالاثر گردیده است ـ پدر از داغ یوسف روز به روز قامتش خمیدهتر میشد، خطوط پیری به یک باره بر چهرهاش نقش بست تا اینکه تسلیم رضای حق شد.
شب به پایان رسیده بود، حرفهای مادر همانند برق در ذهن آذر میچرخید، فکر اینکه شهر با هر تهاجم در رعب و وحشت فرو میرفت و چادر مردم دور مانده از شهر، مأمن عشق و صفای خانوادهها به لطف از جان گذاشتگی های پدر، عمو و برادرانش که از جنوبیترین نقطه تا آخرین نقطه شمال غربی کشور حضور داشتند او را به وجد میآورد وقتی فهمید که خون جعفر و عمویش، حضور پدر و یوسف و همانند خیل عظیمی از هم رزمان در جبهه سندی بر مقاومت ملت ایران در برابر تجاوز به حساب میآید به خود افتخار میکرد و در آسمان پر ستارهاش نقش نگار پدر رزمندهاش با محاسن کوتاه لباس خاکی و اندام متوسط به زیبایی مجسم بودـ در همین افکار بود که خواب کم، کم تمام وجودش را فرا گرفت.
دوشنبه روز عید نوروز فرا رسیده بود آذر همراه مادر خودشان را به اتوبوسهای کاروان نور رساندند طولی نکشید با سوار شدن مسافران، اتوبوسها به راه افتادند، وسیلههای نقلیه مناطق را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتند و به مناطق صفر مرزی نزدیکتر میشدند، انگار ماشین جنگی فرسوده به جا مانده مهاجم مثل چراغ جادوی علی بابا دیگر به دست ناز کشیدن برای بیدار شدن و بر آوردن نیاز صاحبش ندارند و در حصار آلالههای سرخ داغدار باز داشته شدهاند در هر جای چنگوله سفرههایی از گل دستههای شقایق رویده شده بود، آثار و ابزار جنگ در منطقه مرزی پراکنده شده و خدا میداند تا چند هزار سال خاک خواهند خورد و ملتها به جان فشانی های فرزندان میهن افتخار خواهند کرد و دیگر سیمهای خاردار میدانهای مین باعث ناخرسندی دو ملت ایران و عراق نخواهد شد ـ سنگرهایی که روزگاری در آن قلبهایی در دفاع از میهن میتپید و در اوج تپیدنها در بستر آن برای همیشه آرام و خاموش میگردیدند در جای، جای خاک ریز سرخ باران خورده هنوز هم آثاری از مقاومت در آنها دیده میشد. تابلوهای آهنی زنگ خرده حکایت از موقعیت شهدا و پوکههای بی فشنگ، یادی از نبردهای بی امان بر سر ایستادگی که تا پای سربازی در راه دفاع از ایران پیش رفت، داردـ تا عصر بستگان شهدا شاهد آثار بجا مانده از جان گذشتگی فرزندان، پدران و برادرانشان بودند و از روی عاطفه برای مظلومیت شهدا در عین گمنامی اشک میریختند.
پنجشنبه ساعت 8 صبح در اولین هفته از سال نو بر طبق وعده شهدای تفحص شده باید تشیع و به خاک سپرده شوند و کماکان پیره زن از سرنوشت یوسفش بی خبر بود ولی تصمیم داشت تا با حضور در مراسم به جان فشانی های آنها تکریم و تجلیلی کرده باشد با همان قد خمیدهاش خود را به مراسم رساند، مشایعت شهدا از میدان شهدا تا وادی شهدا بر گذار میگردد در طول مسیر آذر نیز به مادر ملحق گردیدـ هم صدا با مردم، شعار میدادند این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرببلا آمده ـ مادر با هر شعار که میداد بیشتر، بیشتر به یاد یوسف میافتاد کم کم اشک در چشمان کم سواش حلقه میزند و زمام ناله را از کف داد، زار، زار گریه کرد ـ آذر نگران بود نگران از اینکه مادر در میان جمعیت به صرع مبتلا شود ذهنش را آزار میداد، دست مادر را رها نمیکرد او را دلداری میداد، مادر آرام شد، کم کم به وادی شهدا رسیدند پرچمها نیمه افراشته شدند، مردم نماز میت به جماعت گذاشتند، فضای گلزار شهدا روحانی بود نسیم به وزیدن گرفت مویههای خیر بانو بر مزار سرباز گمنام همه را متوجه خود کرده بود مادر مویه میکشید یوسف را خطاب قرار میداد میگفت: رستم الان نه خواب ویه ـه ـه ... کی وقت خوابه وقت دوان هفت آسیابه، رستم جَیشی کردی تار و مار، خواب خیال دشمنان ایران غلطانی به خون از سر تا به پا سیاه برگم از تاب دوری دل بی قرارم بینائی دیدهام دل پرز خونم رستم به فدای خاک گلگونت ...ـ سپس اجساد را جهت خاک سپاری از تابوتها بیرون آوردند آنگاه آذر و حاضرین با نگاهی از روی تعجب خلعتی دیدند که جمع شده بود بیچاره مادرش بانگ بر آورد خدایا از آن نام و نشان از آن شاخ برگ سالهای سال زیر خاک چیزی جزء مشتی استخوان نصیبم نشد بر سر و روی میزد همسر پیرش و فرزندان که حال خوبتری نسبت به او نداشتند پیره زن را تسکین میدادند ـ مراسم به پایان رسید مشایعت کنندهها یکی، یکی از اطراف قبر پراکنده شدند و مادر، دختر به خانه آمدند.
چند سال بعد آذر خانم در پی سرنوشت به خانه بخت رفت ـ و مادر نیز راضی به رضای پروردگار گردید میگفت: قسمت این بود که فرزندانم در این برهه از زمان به دنیا بیایند و قضا و قدر آنها در این بود که با جنگ و دفاع از کشور رقم بخورد، وعده دیدار را به قیامت واگذار میکرد در آن روز که اسرافیل بر نفخ صور میدمد و مردگان به اذن خداوند زنده میشوند میگفت: در آن زمان است که میتوانم دیده به دیدار جمال یوسفم تازه کنم.
پایان.
داستان ایلام...ما را در سایت داستان ایلام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 127