جنگ و مردمان سالخورده-داستان کوتاه- قسمت اول

خرید بک لینک
جنگ و مردمان سال خورده


نوشته خلیل سعادتیان

قسمت اول

با صبا در چمن لاله سحر میگفتم.
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان (حافظ)

باران هنگامه کرده بود، باد چنگ میانداخت و میخواست خانه را از جا بکند، درختان بلوط به جان هم افتاده بودند، ریسمانهای باران ابرهای تیره را به زمین گل آلود میدوخت از درون اتاق صدای لرزان شب زده ای میآمد.
دختر به سرعت از خواب برخاست، اتاق دور سرش میچرخید، باران همچنان میبارید، از انعکاس رعد و برق در اتاق و غریدن آسمان به خود آمد، خواب هولناکی بود ـ با اضطراب از رختخواب برخاست و به سمت دستشویی رفت، دست و صورتش را شست تا شاید خواب از سرش بپرد، چشمان آبی، صورت بهت زده و اندام نحیفش را در آیینه میدید، که قطرات آب همانند شبنم بر چهرهاش نشسته بود، دوباره خوابی را که دیده بود، در ذهنش مرور کرد، هنوز هم در هراس بود ترسی که در تمام وجودش موج میزد ناشی از خوابی بود که دیده بود، در پس، جمعیت به قیام ایستاده و در میان آنها صدای آشنایی به گوش میرسید چه کسی میتوانست باشد؟ بیشتر که به ذهنش فشار میآورد صاحب صدا را شناخت، برادرش بود که در میان میدان جنگ با دستانی وضو گرفته از خون در حالی که او را میخواند، با تکان دادن دست از او دور و دورتر میشد، در طول چند سال گذشته برای چندمین بار بود که خواب برادر مفقودش را میدید. مادرش که متوجه دختر شده بود به نزد او آمد گفت...

داستان ایلام...

ما را در سایت داستان ایلام دنبال می‌کنید

برچسب: جنگ مردمان, نویسنده: بازدید: 219 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 7:19

صفحه بندی