داستان کوتاه- مسیحی که دوست داشت

خرید بک لینک

مسیحی که دوست داشت

افرا سرنایه

1

در خرابه های یک خانه بیدار شده بود.هوهوی باد و صدای خشک در و پنجره ای ویران بیدارش کرده بود یا شاید هم از صدای گریه ی خودش چشم باز کرده بود.دانه های سفید رنگی را دیده بود که از اسمان پایین می ریخت و روی صورتش می نشست و بعد دیگر خبری از دانه ها نبود.نه سبد بچه ای در کار بود و نه نامه ی توضیح یا درخواست کمکی. پیرمرد به امید پیدا کردن یک اسم تمام لباس هایش را زیر و رو کرده بود ولی هیچ اسمی در کار نبود.پیرزن گفته بود: لابد وقت نکردن براش یه اسم بذارن. و بچه را لای پتوی گرم و نرمی پیچیده بود.

- توی خرابه پیداش کردم.اگه از اونجا رد نمی شدم چی؟

پیرزن گفت:کی حاضر شده توی این سرما؟

- می خواستن از شرش راحت شن.خواست خدا بود که دیدمش .

آن بیرون باد زوزه کشان خودش را به در و دیوار خانه می زد و دانه های برف زمین را سفیدپوش کرده بود.پیرزن حس کرد برف حتی خانه شان را هم سفید پوش کرده است.به دست خودش نگاه کرد،بعد به دست پیرمرد که روی میز بود و از سفیدی هردوشان وحشت کرد.نگاهش را از او دزدید.

بچه تا صبح بی آن که لب به چیزی بزند یا کمترین تکانی بخورد خوابید.

بعدها پیرزن ماجرا را طور دیگری ...

داستان ایلام...

ما را در سایت داستان ایلام دنبال می‌کنید

برچسب: داستان کوتاه مسیحی,داستان کوتاه مسیح, نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 7:19

صفحه بندی