
جنگ و مردمان, سال خورده نوشته خلیل سعادتیان قسمت, دوم در آن روزها جنگ بود، اما به این دلخوش بودیم که خانوادهها با وجود دوری و شرکت مردان در جنگ همسایهها حق آب و گل را رعایت میکردند هیچ کس به خود اجازه نمیداد کوچکترین اهانتی به هم دینیش روا بدارد اما حالا میبینیم ذهن مردم پر است از گمان...
ادامه مطلب
ستیغ رشادت- قسمت اول خلیل سعادتیان xa0 مقدمه xa0 xa0 در طول هشت سال دفاع مقدس، شهر ایلام بارها در رویداد جنگ مورد حمله هوایی قرار گرفت، پیروزی نیروهای ایران در مناطق عملیاتی، مردم ایلام را به xadطور مستقیم، تحت تأثیر وقایع جنگ قرار میداد. پایداری و مقاومت در به ثمر رساندن نبردهای بی امان از عوامل مهم ناکامی ارتش عراق، در تسلط دراز مدت بر منطقه به حساب آمد از این رو صدام با بمبارانهای شدید، مناطق مسکونی شهرهای ایران به خصوص شهر ایلام، به نبرد ارادهها در آمد. زنده بیرون آمدن مردم از این همه بلاها،...
ادامه مطلب
شب سوختن اقاقیا نوشته: خليل سعادتيان همچنان جانم عاجز از احساس و چشمانم در روشنایی فلق خیره مانده است آیا من در برزخ به سر میبرم؟ میخواهم فریاد بکشم آیا کسی صدای من را میشنود؟ دوباره فریاد میکشم، آهای مردم من زندهام... از اندامهای بدنم کمک میخواهم، میگویم ای دست و ای پاها! این منم و این منم ناگهان آب سردي بر روي جسمم پاشيده میشود، انقلابي در وجودم موج میزند، صدای ضعیفی را میشنوم كه میگوید این زنده است...ذهنم با آن صدا (این زنده است) آشنا بود و روحم با وجدانی مطمئن، آرام، آرام راحت شد. نمیدانم چن...
ادامه مطلب
موبايل(طنز)xa0 پیمان کمالوندی صبح زود قبل از آن كه مغازه موبايل فروشي درش باز شود من آنجا بودم. صاحبش با چشم های از حدقه بیرون زده اش علت انتظارم را پرسید: -با من کاری داری؟ لبخندی زدم و با اضطراب گفتم: -میخواستم یه خط و یه گوشی ارزون بگیرم. توی ویترین تون هست. اوناهاش.. بی آنکه قیمتی در دستم باشد، سیمکارتی اعتباری و همان گوشی بی فروغ و ایستاده در میان ویترین را خریدم و از مغازه بیرون آمدم. چند ماهی می شد که سیمکارت های اعتباری عازم بازار شده بود و احساس می کردم به عنوان سبزی فروش به داشتنش نیاز...
ادامه مطلب
مسیحی که دوست داشت افرا سرنایه 1 در خرابه های یک خانه بیدار شده بود.هوهوی باد و صدای خشک در و پنجره ای ویران بیدارش کرده بود یا شاید هم از صدای گریه ی خودش چشم باز کرده بود.دانه های سفید رنگی را دیده بود که از اسمان پایین می ریخت و روی صورتش می نشست و بعد دیگر خبری از دانه ها نبود.نه سبد بچه ای در کار بود و نه نامه ی توضیح یا درخواست کمکی. پیرمرد به امید پیدا کردن یک اسم تمام لباس هایش را زیر و رو کرده بود ولی هیچ اسمی در کار نبود.پیرزن گفته بود: لابد وقت نکردن براش یه اسم بذارن. و بچه را لای پ...
ادامه مطلب
دبیرستان پشت خاکریز چنگولهxa0 xa0داستان می نی مال جنگ حشمت اله کرمی نژاد xa0لباسهاي نظامی را آورده بودند دبيرستان تا كساني كه داوطلب هستند از همان جا با لباس نظامي به جنگ بروند.با رفتن تعداد زيادي از بچه ها كلاسهاي درس به حالت نيمه تعطيل درآمده بود. معلم كلاس در جواب بچه ها كه ميگفتند خودش چرا به جبهه نمي رود مي گفت: تا زمانيكه بقيه ی اين بچه هاxa0 در كلاس هستند نمي تواند كلاس را تعطيل كند. بچه ها هم به شوخي مي گفتند معلومه كه تو هيچوقت كلاس را تعطيل نمي كني. مصافت زیادی را طی کرده بودم تا چند ...
ادامه مطلب
عرشیانxa0 دریا دل xa0خلیل سعادتیان راه بن بستیxa0 که برای اموات به قبرستان ختم میشودxa0 وادی ابدیست که سنگ نوشته ها، پلاک و شرح حالیست بر اهل قبورxa0 برایxa0 امواتxa0 مدفون شده، انسانهای که برای رسیدن به این نشانی راه پر پیچ خم زندگی را طی کرده بودند و الآن ساکت و آرام به آسایش ابدی رسیده اند. سالهای پیش درست زمانی که خود راشناختم، شبهای جمعه که همراه مادر بزرگ به قبرستان غم سر می زدیم، مادر بزرگ آدرس تمامی مزار اموات ش را می دانست هر چند پدر می گفت: مسیر را اشتباه رفته ای، قبول نداشت، آخرش یک ر...
ادامه مطلب
xa0 xa0 داد گچان xa0 نوشته: خلیل سعادتیان xa0 عصر که خانم نیمطلا سرا سیمه به خانه آمد لنگه درب چوبی را به سمت دیوار هل داد. درب کهنه، چرخی بر روی پاشنه زد با صدای ناله زیر و زار کنان به دیوار چسبید و در سر جایش آرام گرفت. نیمطلا همانند سایه از چار چوب درب وارد خانه شد، به سمت گنجه رفت، با قد بلندش، خم شد و درب گنجه را باز کرد. ترس و وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود، خدایا چه کنم، خدایا چه کنم یک آن از روی زبانش قطع نمیشد. ناخن بر پشت دست میکشید و با خود میگفت:ـ صدا، صدای گلوله بود. صبر و قرار ن...
ادامه مطلب
جنگ و مردمان سال خورده نوشته خلیل سعادتیان xa0 قسمت اول با صبا در چمن لاله سحر میگفتم.که شهیدان کهاند این همه خونین کفنانگفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایماز می لعل حکایت کن و شیرین دهنان (حافظ) باران هنگامه کرده بود، باد چنگ میانداخت و میخواست خانه را از جا بکند، درختان بلوط به جان هم افتاده بودند، ریسمانهای باران ابرهای تیره را به زمین گل آلود میدوخت از درون اتاق صدای لرزان شب زده ای میآمد.دختر به سرعت از خواب برخاست، اتاق دور سرش میچرخید، باران همچنان میبارید، از انعکاس رعد و برق در اتاق و...
ادامه مطلب